صفحه در حال بارگذاري است! لطفا صبر کنيد...
|
آنجا که مردمانش زودتر از خورشید در مزارع طلوع میکنند . . . شهر خاطرات و خطرات کودکی و نوجوانی.... شهر خانه هایی با سقف سفالی که حالا دیگر دارند تبدیل به خانه ای ضد زلزله امروزی می شوند.... دلم برای شهرم می تپد . دوستش دارم .... کوچه های خاکی و رنگ و رو پریده اش را ..... درهای خانه هایش را که هر بار که می روم بیش از پیش رنگ بی رنگی بر آنها نشسته است.... آدم های زلالش را که هنوز بیشتر سنت هایشان را حفظ کرده اند و همچنان زن و مرد زحمتکش و خستگی ناپذیر مانده اند.... که من عاشق همین روستایهای پاکش هستم .... به نظرم روستایی بودن همراه با صداقتی است که شاید در شهر های کوچک و بزرگ کم رنگ تر شده باشد و یا اصلا گم شده باشد... شهر من شهر دوستی های قدیمی .... که کودکیم بر روی دوچرخه با دور زدن با همین دوستان توی همین کوچه ها سپری شد.... کوچه هایی که فکر می کنم هنوز خط های بازی لی لی دخترانش و دزد و پلیس پسرانش بر صورتشان نقش بسته است.... و فکر می کنم صدای خنده هامان هنوز در همین کوچه ها بگوش می رسد .... و شاید بازی هفت سنگ ، فوتبال (الدرافورد) و قایم باشک هنوز نشاطش در این کوچه ها جا مانده .... و اصلا دلم و همه وجودم در کوچه پس کوچه های شهرم جا مانده است.... شهر من : من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش..... ----------------------------- پشت قاب شیشه ی پنجره ای، که شبای منو با خود میبره جایی که گذشته هام، مثل تصویر از تو قابش میگذره
شاعر : سرکار خانم مرضیه باریکی بزن طالب , بزن ته للواره بهار و گل ناو � ...
زمستان 1389 (دودانگه - شلدره) |
![]()
اولین وبلاگ روستای شلدره
Home
|